عشق اول چون کند ادرار کج

​نخواهی فهمید که چقدر به تو فکر میکنم، حتی قبل از اینکه در وبلاگ نظر بدی و حتی بعد از فرستادن درخواست دوستی در اینستا. نه جوابت را دادم و نه اکسپتت کردم، نمی توانستم. هرگونه تماسی با تو مرا خورد خواهد کرد، مطمئن نیستم که بتوانم کسی را مانند تو بخواهم، اما تو گند زدی به تمام آن حس جوانانه ی ما. فکر میکردم معصوم و درمانده ای اما روباه و بابرنامه بودی و حالا که من همه چیز را میدانم ادرار می کنم به تمام آن خاطرات سکسی و خوب. اخر چرا باکرگی قلبم را نثار تو کردم و از این بیشتر لجم میگیرد که تقریبا حداقل هفته ای یبار بهت فکر میکنم و خیلی سال گذشته. امروز بعد از کلی وقت و انتظار دیدم درخواست دوستی ات را لغو کردی، کمی تلخ بود اما چه انتظاری داشتم؟

تو این وبلاگ را نمیشانسی و این نوشته برای دل چرکین من می ماند و چندسال دیگر احتمالا میبینم که چقدر حرفم راست بود و من هنوز درگیر توعم. شاید اینبار نوبت من باشد که درخواست بفرستم و تو قبول نکنی.
6 شهریور 95

خسته

درمانده

تنها

Advertisements

درباره ی انگشت های زیبای یار و زیپ بازنشده ی شلوارمان

چیزی که این چنوقته ندارم تمرکزه و اون چیزی که سالهاست ندارم سکسه. بیشتر تمرکزم رو با فکر کردن به چیزهای سکسی از دست می دم و بنظر می رسه در این شرایط سخت، سکس بهترین درمانی هست که میشه منو به دوران اوجم برگردونه. فکر می کنم سکس نداشتن طولانی اعتماد بنفس رو کم می کنه وآدم به جایی می رسه که فکر می کنه هیچ موجودی پیدا نخواهد شد که دوستش بداره، بدن های سرد، بدن های زشت، فیگوری تنها در برف، آخر فیلم شاینینگ کوبریک
یه ماهی هست که از یه دختره خوشم اومده، فقط یکبار دیدمش و صورتش رو کاملا از یاد بردم، یادم میاد که زیاد خوشگل نبود، عینک داشت و… و همین. اما چیزی که خیلی خوب یادم میاد اون حالتی بود که من رو دید و به طرفم اومد و دست هاش، انگشت های زیبایی که پر از انگشتر بود، یه حالت جیبسی وار، وقتی بهش نگاه می کردم فکر کردم چقدر شبیه اون لعنتی خودمه، اما جا افتاده تر و قد بلندتر. شاید فمن فتال تر.
دوست دارم برم و دوباره پیداش کنم، خیلی وحشیانه بهش بگم یه ماهه دارم بهت فکر می کنم و یالا بگو دوس پسر داری یا نه. اگر نداری که ول کنت نیستم، اما یه ترسی هم دارم، اینکه برم و ببینم دیگه ازش خوشم نمیاد، حتی اگه لخت هم بشه تحریکم نمی کنه. بعد دیگه این احساس خوب دوست داشتن دیگری رو از دست خواهم داد. احتمالا همه چی معمولی تر از قبل به پایان برسه و من هنوز تمرکزم رو بدست نیاورده برگردم اینجا و غر بزنم.

DNA

زندگی من مث یه چاهه که من سرش واسادم و دارم توش میشاشم، این شاشیدن اما آگاهانه هست، هم می دونم دارم چیکار می کنم و هم راهی جز شاشیدن توش متصور نمیشم، مرتبا تصور می کنم این DNA  های لعنتی منه که من رو به این سمت می کشونه و آخرش هم باید مث بقیه زندگی ام بشه خلاصه ای از بدبیاری و بدشانسی و تن لشی.

چرا این اتفاقا میوفته ؟ نمی دونم و تمام معمای زندگی من به همین سوال خلاصه شده “چرا نمی تونم یا نمیشه ؟” . بعضی وقت ها خیلی بدبینم. دارم دروغ می گم من همیشه بدبینم و اگر هر هفته 8 روز باشه من هفت روز و نیمش رو دارم به بدبختی، بیچارگی در آینده فکر می کنم. همیشه به این فکر می کنم که سریع سرد میشم، سرد شدن من نسبت به تمام چیزهاست. از یک ایده گرفته تا وارد شدن به کار یا رابطه یا هر چیز دیگه ای. من آدم سردی هستم و این آلت لعنتی من حتی موقعی که دوست دختر داشتم سرد بود. هیچ چیزی من رو به غلیان نمی اندازه یا اگر می ندازه اون قدر دوام نمیاره که من رو بکشونه جلو.

مرتبا به اون دختر لعنتی فکر می کنم که دو سه ساله اصلا ندیدمش و حتی اگه ببینمش هم محلش نمی دم. اما مرتب توی ذهنمه چون به شدت این مدت حشری ام. باور دارم تمام مشکلات فلسفی به کمک یه سکس خوب جواب که داده نمیشه اما تغییر پیدا می کنه. اما یه حقیقت تلخ دیگم وجود داره. می دونم اگه الان یه دختر خوشگل و تمیز ، لخت پشت لپ تاب دراز کشیده بود، هیچ کاری از دستم برنمیاد، من انقدر در راه کسخلی پیش رفتم که حتی سکس رو ذهنی و تئوری دوست دارم. اصلا فکر نکی کنم که بدنی در بیرون وجود داشته باشه که از بودن با من لذت ببره. راستش خودم رو زشت، احمق و بی لیاقت پیدا می کنم و قاعدتا فکر هم نمی کنم کسی راضی بشه با این هیکل نخراشیده رابطه ای برقرار کننده. راستش دیگه هیچی برام مهم نیست و من قبول کردم که شاید همین روازا باکره بمیرم.

روزهای مهاجرت

مود مود به دارک زدنه، کثیف شدن و کثیف نوشتن. این صرفا یه استایل بامزه و شیک بود که آخر نویسندشو از پا در میاره، نه اینکه واقعا بمیره اما حتی توان نوشتن هم ازش صلب می کنه. امروز عکسی از خودم دیدم که تازه ریش هامو زده بودم، دیدم دقیقا تاریخش عین امساله. اون موقع هم ریش خرکی داشتم که همه می گفتن بزن اما نمی زدم. مسخرست، دارم یه پترن رو تکرار می کنم. افسوس می خورم و فکر می کنم به تمام کارایی که شروع کردم و بعد دیگه بیخیالشون شدم. هیچ چیزی در دنیای من تموم نمیشه بجز عمرم و البته زیبایی و پولم.
کاملا از داشتن شغل پر درآمد و به تبع اون دوس دختر با کیفیت ناامید شدم، تقریبا مهاجرت برام انقدر سخت شده چرا که روندش روی مخه و کسی هم نیس بگه باید چیکار کنم. هر کسی خودش بلد بود رفته و دیگه مارو آدم حساب نمی کنن تا جواب بدن. خلاصه سربازی هم نرفتم و دو روز دیگه از دانشگاه به زور بیرونم می کنن و میشم مشمول. فاک!
بله فاک و من چون آدم احساس و مامانی ای هستم و توان بودن در یک جمع مردانه برای 2سال رو ندارم تا آخر عمرم در ایران زندانی میشم. سرنوشت من میشه مث بابام، پسرعموم و داداشم که کار خاصی نکردن و شدن سمبول loser بودن. منم دارم loser شدنم رو به چشم می بینم،می دونم اگه سعی و تلاش کنم و همچنان امیدوار بمونم می تونم از این سرنوشت فرار کنم اما فعلا که ناامید و ترسان لرزان از زیر تصمیم گیری و اقدام به هر عملی سر باز می زنم. کاشکی کسی بود که کمکم می کرد یا میگفت دقیقا چه باید کرد، اما نیست.
Im so fucking alone
چطور شد که به این وضعیت افتادم؟ یه سری کاغذ بازی اداری و بوروکراسی بازی بین بانک و نظام وظیفه و دانشگاه. اینها روحیمو ریخت بهم، شبا خوابم نمی برد و آخرشم کارام نشد. از وسط پروسه میونبر زدم به لپ تاپ و چنتا وبلاگ خوندم، همین.
این بود فرآیند مهاجرت بنده

این زوج غیرممکن

دو سال هست که ازت خبری ندارم، انقدر تنبلی که توی این دو سال فقط 2بار عکس فیسبوکت رو تغییر دادی، این یعنی سالی یبار و من تاویل می کنم که دستت بنده، در حال سکس بی امان با پارتنرهای مختلفی و به همشونم گفتی که دفعه اولته که زیباییت رو داری براشون آشکار می کنی. دنبال شوهری، دنبال سر پناهی و دلیلش اون پدر پدرسوخته ی تویه که حداقل ماهی یبار بدن کوچولوتو سیاه و کبود می کنه. نمی دونم چرا اینقدر یادت می کنم و توی این شیش ماه دیگه روزی نبوده که بهت فکر نکرده باشم، اوایل به خاطرات اروتیکمون فکر می کردم بعدش … بعدش هیچی، بعدش خیریت محض
این خیلی عجیبه چون یه سالی بود اصلا در ذهنم نمیومدی و این خیلی غریبه چرا که وقتی داشتمت به این نتیجه رسیدم که تو و من بدترین ترکیبی هست که جهان زوجین به خودش دیده، به قول خودت و اون دوست لعنتیت که بعد شد دشمن لعنتیت فازمون فرق می کنه، دوستای خوبی بودیم، تو سکس بد بودیم و دست آخر این طور شد که رابطه بهم خورد، می دونی که سکس خیلی مهمه، چقدر بگم سکس هدف آفرینشه و مسخرگیش اینه که تو با تمام وجود سکس میخواستی اما من راست نمی کردم، من خسته بودم و هزار بهونه میاواردم که تو نیای، که ازم سکس نخوای و الان که دارم به این حالت مسخره فکر می کنم و می بینم که چقدر از اون دوره دورم، از وقتی که آخرین بار پیشم بودی و بهم گفتی برام بخور و بعد من خیره به بخش خصوصیت نگاه کردم و تو با انگشتای کوچیکت لای اونجا رو باز کردی و من به ترکیب بصری که بوجود اومده نگاه کردم و ناگهان خندم گرفت و بعد دلم نیومد که کاری کنم و تو بهت بر خورد فکر می کردم که دفعه ی بعد سکس بهتری خواهیم داشت، که شاید این مشکلات با ازدواج یا مهاجرت حل بشه اما خب همه چیز بهم ریخت، من و تو غیرممکن بودیم.
مشکل از جایی شروع شد که وارد رابطه ی بعدی شدم، دختری که طبق معیارام عالی بود، نشستم نکات بد و خوبش رو نوشتم و با ناباوری دیدم فقط 2تا چیز منفی داره و همه چیز خیلی خوبه. من خیالم راحت بود که از تو عبور کردم، تو رو دور انداخته بودم تا اینکه بعدی هم مجبور شدم دور بیاندازم، راستش بددل و شکاک بود، نمی فهمید راست میگم، هی کاراگاه بازی در میاوارد و بدتر از همه اینکه در رابطه سکس نبود، هیچی نبود، اصلا نمیشه گفت چیزی بود اما همین رابطه ی پوچ که منو یاد فیلم کسوف میندازه یک سال و چند ماه طول کشید و … و بعدش دوباره تو در خیال من ظاهر شدی. نمی دونم کمبود سکس هست یا شایدم عشق عمیقی که نسبت به تو حس می کنم نمی ذاره تو بری.
در عالم واقع تو وجود نداری، من عاشق دختری هستم که در حافظه دارمش و وقتی میگم تو، این تو مخاطبش یه وجود غیرفیزیکی هست که من از دستش دادم و قالبی هم که اونو با خودش می کشید تبدیل شد به یه شیطان لعین که حتی اگه تو خیابون ببینمش راهمو کج می کنم… از ترس. اخه مگه یه آدم انقدر هم می تونه خودخواه باشه و آدم ها رو ابزاری ببینه.
بیشتر از این نمی تونم ادامه بدم چرا که آشغال هارو باید ببرم پایین و بذارم دم در، امیدوارم بتونم تمام این افکاری که معطوف تو هست رو هم بتونم جا بدم تو همین سطل و بذارمش دم در.
20 مهر 94

لم می دهی

ته مه های سینما خودم رو قایم کرده بودم، فیلم خوبی بود. آن جلوترها زن و مردی خلوت کرده بودند، سالن خالی بود، زن کفش های زیبایی به پا داشت و کف های دوست داشتنی پاهاش رو به صندلی جلویی تکیه داده بود. نمی دانستم غرق فیلم شوم یا آن پاهای زیبا.گفتم خوشبختی همین است، زنی که با تو به سینما بیاید و کنارت راحت ولو شود، برایش هیچی مهم نباشد و کفش های با سلیقه بپوشد، تو می دانی زیر چرمی کفش ها، انگشتان سفید و لاک خورده ایست که به تو تعلق دارد، تو زنی داری که باتو همراه می شود، ناگهان چیزهایی یادم افتاد، داشت گریه ام می گرفت، در تاریکی پاهای زن را مرتب گم می کردم، سر می کشیدم و دوباره می دیدمشان. با خودم احساس کردم که اگر آن زن کنار من لم داده بود، اگر با تمام وجود مال من بود من به رگ های برآمده ی روی سطح پوستش نگاه می کردم و با خودم می گفتم چرا در عین تملکم بر این بدن چرا اینقدر از این لحظه دور می شوم.
14 مهر 94

عشق تو منو تبدیل به آدم بهتری می کنه

عشق تو منو تبدیل به آدم بهتری می کنه؛ چون بجای اینکه سعی کنم بدستت بیارم می گریزم، با سرعت شتابی از تصویر خودم و خودت دور می شم تا تصور اینکه قراره ضعیف و پاک باخته بشم کاملا غیرممکن به نظر برسه. من تو رو دیدم، برای اولین بار دیدمت اما حسی در من بر نینگیختی، راستش منو یاد یکی مینداختی که نباید و بیشتر وقتی که داشتیم از جمهوری می رفتیم به 30 تیر فکر می کردم به خاطر همین هم شده باید ازت دور بمونم. تو منو میخای بهم نیاز داری چرا که من همون چیزهایی رو دارم که دوست پسر فعلیت نداره. به قول خودمون یه روح سرگدان. دوران سرگردانی من تموم شده راستش، به تمام چیزهایی برگشتم که اوایل جوانی پشت پا زدم بهشون. الان حالم خوبه و گاهی اوقات به تو فکر می کنم، تصویر واقعیتو با اونی که پشت مانیتور دیدم مقایسه می کنم. پستان های واقعا بزرگی داری، شاید وقتی که باهم حرف می زدی گوشیتو بجای اینکه روی میز بذاریش تکه اش می دادی به سینه هات. من با سینه های بزرگ مشکلی ندارم من با همون قسمتی مشکل دارم که تو رو منو یاد اون می ندازه. ( الان که فکر می کنم پستان های اونم بزرگ بود اما بحث من سر فرم بدن ها نیست ) این که گفتم دیگه عاشق نمیشم و دو دستی زدم تو سرم بعد تو که همیشه بودی اما یکدفعه یاد تو افتادم و دیدم همه چیت خوبه اما دیدم انتخاب تو حرکت به جلو نبود، بازگشت و چرخیدن دور خودم بود. ینی من فرقی نکردم، دست گذاشتم رو مدلی که قبلا ویرانم کردم و حالا به خودم میام و سریع ازت دور میشم. تو این را متوجه نخواهی شد چون همیشه جواب پیام هاتو دیر نمی دم، بعضی وقت ها بی محلیت می کنم، استیکرهای چندش برات می فرستم، تو فکر می کنی اینم یه وجه از منه که تو ندیدی و نیشت باز میشه؛ اما حقیقتش اینه که دارم ترکت می کنم، شاید فیزیکم رو دوباره ببینی، بهم زنگ بزنی و باهم از مشکلاتت حرف بزنی اما این منم که وسط حرفت با یه “بهت زنگ می زنم” و زنگ نزدن کم کم بهت می فهمونم که این تصویر من و تو کنار همدیگه غیر ارگانیک تر از این حرفاست و باید به تاریخ بپیونده .

نسبتا خوشگلی، دندون هان کج و موج می نمایانه اما سکسیه، دماغت خمه اما رو خمش میشه غلط زد، لیسیدش و عاشقش شد اما قدت کوتاس، قد کوتاه رو نمیشه هیچ کاریش کرد، این ارتفاعی که تو سر ژن هات از دست دادی یک بمبسته که می رسه به یه در زنگ زده ی فلزی، روی سردر این خونه یه چیزی نوشته : مشکلات رخت و خوابی. مشکلات رخت و خوابی هم از اون چیزاش که نمیشه هیچ کاریش کرد، راستش هدف و منشا هستی کلا رخت و خوابه و اگه از اول بدونی چیزی در سرمقصد منتظرت نیست خوب توی این ماراتن رابطه و ولتناین و در گیری توی گمگشتیت بین سنت و مدرنیته شرکت نمی کنی دیگه . چرا بکنم ؟ تو بجز یه حس بامزه چیزی بم اضافه نمی کنی، راستش یه مدتی هم به نظرم سرکارم گذاشتی و تو این پیاده روی طولانی تمام انگشت های پام تاول زد.

خاطرات می گایند

بعضی وقتا دست خودمونه، خودمون از دستی مرور می کنیم تا زخمی بشیم ، دردمون بگیره و یادمون بیاد که هنوز حس داریم و زنده ایم. اما خوب امشب من توی تلگرام صورت مردونه و جوون سامان رو دیدم، پسر تپل و به درد نخوری که توی دبیرستان سینه هاشو فشار میدادیم و اذیتش می کردیم. دیگ تپل نیس ، دیگ شبیه احمق ها نیست و حالا به طرز تلخی ریش داره.
بچه های دبیرستان گروه ساختن و من می خونم که الان هر کدوم چیکاره اند، درس نخونشون من بودم و این چقدر تلخه که بچگی و بی هدفی من باید روی اینده ام تاثیر بذاره. همه رفتن دانشگاه شریف یا امیرکبیر اما بنده دست به کیر گوشه ی خونه به دوست دختر اولم فکر میکنم. یادم میاد که با یکی ویدیوسکس می کرده و بهش سینه و لای پاشو نشون میداد و بعد بهش می گفت بسته دیگ و البته همزمان با من بود تا اینکه من اتفاقی رفتم تو account اسکایپش . از این جریان دو سال می گذره و من با یه نفر دیگه دوست شدم اما هنوز ریکاوری نشدم که نشدممم. اون دختر عشقم بود و فک نمی کنم هیچوقت بتونم ازش خالی شم. اولین تن برهنه ای که منو به آغوش گرفت، اولین لب و پستان و ترشح زنانه ای که به بدنم رسید مال اونه وهنوز در منه . در تک تک سلول هام اون وجود داره و هنوزم هست . خیالش یک حالت برتری نسبت به خود فیزیکیش که داره پیر و جنده و فرطوط میشه داره . برام مهم نیست که در آغوش کیه چون که  ذهنم در گذشته ها و ایندهای من دراری که اونم توش هست، مرتب در حال داستان سرایی هست، واقعا چی میشه من دوباره یکی رو قدر اون بخوام یا بتونم کسی رو جوری ببینم که اون رو می دیدم. حیف از این ماجرای تراژیک و عشق غیرممکن و مریضی که الان شده یک زخم و ازش برام خرابی دندون هام به یادگار مونده .
اتفاقی که داره میوفته اینه که من دیوانه تر شدم، دختر و پسر ، سکس، دوستی معمولی یا هرچیزی وحشت اوره برام و من میخام برای همیشه تنها باشم .
بدرود ای زیبای کوتوله

کشتن علی

به زور چماق ادامه می دهم ، هویجی در کار نیست و انگار قرار هم نبوده که باشد . دلبستگی های گذشته مانند زن میانسالی رخ می نماید که بعد از چنبار آبستن شدن دیگر هم­آغوشگی با او لذتی به ارمغان نمی آورد . لذت ، چقدر که من از این کلمه بدم می آید ، همه به دنبال لذتند و امروز وقتی چیزها معنایش را از دست می دهند بی لذت می شوند . چه باید کرد ؟ راحل اولی که اثرش بیشتر از بقیه می ماند پیدا کردن اسلحه ای و شلیک به سرم است . محدود لحظاتی احساس شادی کرده ام . سه سال پیش که با س خیابان های اصفهان را گز می کردیم ، آخر سفرمان با ح و ر به شیراز و قلیان کشیدن همراه برادرم کنار ساحل . بیست و خرده ای سال زندگی کرده باشی و فقط بتوانی سه صحنه را به خاطر بیاوری که شاد زیسته باشی شاید وحشتناک باشد ، آن موقع که داشتیم به دنیا فرود می آمدیم اگر این را بهم گفته بودند شاید عقب می کشیدم ، شاید ترجیح می دادم که گاو و خری می بودم ، علفم را می خوردم و تا لحظه ای قبل از اینکه ببرندم به سلاخ ­خانه ، روح نداشته ­ام هم از این کار بی خبر باشد .

پاهایم را از شدت عصبیت می لرزانم ، می گویم بی هدفم و تمام روز به روش های خودکشی فکر می کنم . در خانه ی دو طبقه ی چوبی ، نفت را به تمام قسمت پایینی می پاشم ، به آتش می کشم خانه را و می رم طبقه ی دوم و به سر خودم شلیک می کنم . خانه می سوزد و جسدم را هم . این بهترین سناریوی ممکن است که شادم می کند ف بهترین سرنوشتی که دوست دارم داشته باشم . شهرت و ثروت و این چیزها خوبست ولی به نظرم داشتن یا تلاش کردن برای آن بیشتر بهم فشار می آورد . خیلی همه چیز سخت شده و من برای بلند شدن از روی تختم و حرف زدن با بقیه دچار بحران کمبود انرژی ام . از غذا خوردن ، توالت رفتن و فکر کردن به سکس دیگر خسته و کوفته شده ام و فکر می کنم قابلیت هایم به درد هیچکسی در دنیا نمی خورد و قرارست آخرش در گشنگی بمیرم  واقعا می خواهم اینکه بمیرم . نه  از بیماری بیمرم بلکه به نشانه ی اعتراض به همه خودم را بکشم .

تنهایی متجددانه

میل عجیب غریبی دارم که با کسی حرف بزنم اما حرفم نمی آید به این و آن تلفن می کنم اما ماحصلش رد و بدل کردن حرف های نیم خوره ی به دردنخوری است که مرا ارضا نخواهد کرد . مثل اینکه شکمت پر از عن و گه باشد اما اب قطع باشد . می دانی که اگر خودت را رها کنی پشیمان خواهی شد و اگر نکنی دل درد خواهی گرفت .
مدت زمان زیادی است که دوست دارم به آجی زنگ بزنم . اما به طرز وحشتناکی حرفی ندارم که باهش بزنم . به نظرم کلا ربطی بهم نداریم و وقتی بعد از سلام و احوال پرسی به چه خبر می رسیم یعنی که باید گوشی را گذاشت و شاید هرگز تماس نگرفت .
تازگی ها دوست دارم از سال هایی که با پدرم می گذرانم نهایت استفاده را ببرم اما نمی دانم چرا به صورت غریزی از دستش عصبانی ام ،تمام سعی خودم را می کنم که از وجودش بهره ببرم تا دلم برایش تنگ نشود اما ناگهان خودم را در حال فریاد کشیدن بر سرش پیدا می کنم .
برادرم گاهی به خانه‌مان می آید اما گلگی اساسی که دارد اینست که من تحویلش نمی گیرم ، این روزها از دوست‌دختر جدیدم که سابق فعلی شده تا دوست های معمولی همین را می گویند و این در حالی است که عملا قصد من این نبوده است  ، با خودم فکر می کنم که در حال تعمیر وجود برهم ریخته ام هستم و به آن‌ها نیاز دارم که کنارم بمانند تا ترمیم شوم ، اما بجز برادر بقیه حوصله‌شان سر می رود می گذارند می روند .
دلم درد می کند و واقعا آب قطع است ، کسی زنگ در را زد و گفت این طرف ها دستشویی کجاست ؟ آدرس این وبلاگ را دادم اما تاکید کردم که آب قطع است .